سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت 18:10
رویت ۱
آن مرد طبیب بود ومی گفت :جهان بیمارستانی است بی سروسامان.
هرکس بیماریی داردوهرکس دوایی می خواهد.هزاران هزار بیماری افسوس
اما هزاران هزار دوا را چگونه می توان یافت؟
جوانمرد اما می گفت :ما همه تنها یک بیماری داریم: خواب ودوایی نیست جز بیداری.
بیدار شویم تاجهان بیمار نباشد.
روایت۲
شراره ای بر جامه ی مردی نانوا افتاده بود . بی تاب شده بودو تقلا می کرد تا خاموشش کند.
جوانمردی از آن حوالی می گذشت.
نانوا وتقلایش را دید . آهی کشید وایستاد
وبه درد گفت : افسوس !سالهاست که آتش خود خواهی وآتش حسد آتش ریا
در دلمان افتاده است وهیچ تقلا نمی کنیم که خاموشش کنیم .
این شراره جامه مان را خواهد سوخت .
آن آتش اما جانمان را می سوزاند جانمان و ایمانمان را .
عرفان نظر آهاری

