تبليغاتX
رحمت یزدان
جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 12:22
 

زخمی در سینه داشت .

می سوخت .

لحظه به لحظه برسوزشش افزوده می شد .

پیچ می خورد وتاب می خورد .

سوز درون را با آه ازسینه خارج می کرد .

اینها برای من واو زخم بود درد !

برای  " او" رقص بود و در پی اش لذت !

 

 

1- حرف هایش را می شنید  می فهمید   با تمام وجود احساسش می کرد

اما نمی دانست چرا سرزنشش می کنه  چرا حرفهایش با بفیه هیچ فرقی نمی کنه ...

 

2- خوشحال بود  خیلی از چبزهایی که فراموش کرده بود دوباره به یاد آورد ( می شود دردها را گفت  می شود خالی شد  می شود پرواز کرد )

 

3- چند سالی تنها بود . منتظرش بود .مرحمی برای دردهاش می خواست . حالا که اومده  درد هاشو فراموش  کرده یا شایدم فراموش شده  .

حالا همه دردش اینه که چه جوری اونو برای خودش نگه داره .کافیه لحظه ای غفلت کنی . ( همه حرفش اینه دلبستگی نه وابستگی ).تموم شد .

 

 

4- از همه دوستانی که تو این مدت بزرگواری کردند و به وبم سرزدند .کامنت گذاشتند تشکر می کنم .

 

   

نوشته شده توسط مهدوی | لینک ثابت | موضوع: