تبليغاتX
رحمت یزدان

پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 12:51

 

فقط تلاش نکن

به اندازه تلاشت سود می بری

اما خیلی جاها کم میاری

ظاهرا موفقی

ولی توخودت شکست خورده وبیچاره ای

گمشده تو خداست نه موفقیت

 

فقط توکل نکن

به اندازه توکلت نتیجه می گیری

هرچی توکل وامیدت عمیق تر و واقعی تر

اجرت بیشتر

 

فقط دعا نکن

مستجاب نمی شه .

 

به اندازه توکلت تلاش کن

وبه اندازه توکلت از خدا بخواه

 

اونوقت میشی مصداق

ولا خوف علیهم ولا هم یحزنون*

 

قلبت اروم

           و

دلت مطمئن

 

امام معصوم (ع): کسی که دعا می کند برای چیزی که تلاش نمی کند خودش را مسخره کرده است .

من طلب شیئا ناله او بعضه    جوینده چیزی یا به ان یا به برخی از ان خواهد رسید . نهج البلاغه

*هیچ ترسی بر انان راه ندارد وهرگز غمگین نمی شوند .
نوشته شده توسط مهدوی | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 15:2
   آرام آرام در سینه ام راه یافت . آهسته در گوشم نجوا می کرد . راز می گفت .

  با* چشمهای من* می نگریست . با ز*بان من سخن* می گفت .

  وعده هایی بس قشنگ . سالها انتظار

  راه را هموار می کرد . با ندای خود مرا به حرکت در می آورد .

  انجام می دادم  * لذت می برد می خندید*         *  لذت می بردم می خندیدم *

  ویک گام به جلو   که نه    به *عقب* بر می داشتم .

  کسی بر من نهیب می زد  * نرو*   راه تنگ وتاریک است            مرگ اور

  گوش از شنیدن پند کر شده بود .

  باز در من نجوا می کرد *بیا*    بیا که سعادت     نه *شقاوت* نزدیک است .

  صدای نهیب نزدیک تر شد    نرو      کمین گاه ذلت است    سقوط می کنی   هلاک می شوی

  وعده او دروغین است      آرزویی دست نیافتنی

  ایستادم   چشمانم را بستم    مردد بودم     کدامیک !!!

  صدای نهیب دلنشین تر شد   

                         *  قل اعوذ بالله من الشطان الرجیم *

                            پس او شیطان بود.

نوشته شده توسط مهدوی | لینک ثابت | موضوع:  

چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 23:47
  یزدان رحمتش را شامل حالم کرد .

   افکارم نظم گرفت .

  * آرام *

    ارامم کرد.

نوشته شده توسط مهدوی | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 12:12
حجاب چهره جان میشود غبار تنم

خوشادمی که از آن چهره پرده بر فکنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دریغ ودرد که غافل زکار خویشتنم

نوشته شده توسط مهدوی | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 15:18
       این روزها چقدر مسجد کوفه سوت وکور است

       چقدر نفیر بادهایی که پرچم های نفاق راتکان می دهد

       سوز دارد

       چقدر محراب وسجاده خونین امام دلتنگ است

       می گویند صاحب محراب این مسجد ورابطه

       زمینیان وآسمانیان وبهانه سجود ورکوع ملائک

       در بستر پرواز بی جان است

      کیست که به عیادش مشتاق گردد

       کوفیان که اورا نمی شناسند

     علی که نیست منبر نیز دلتنگ است

     دیگر صدای وحی نمی آید ودیگر جبرئیل

      نای پرواز ندارد.

               

        نوشته توسط دوست عزیزم ....   

نوشته شده توسط مهدوی | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 23:23
دیدی وقتی دلت می گیره

وقتی دلت پراز غم میشه

دوست داری با یکی حرف بزنی

بایکی که بتونه تموم غماتو ازبین ببره

میری سراغش ...

همینکه بهش نزدیک میشی

همینکه می خوای شروع کنی به حرف زدن

انگار هیچی تو دلت نیست

انگار اصلا هیچ غمی نبوده

انگار همه غمت این بوده که ازش دور بودی

حالا با نزدیک شدن ....

ولی یه غم هست که هیچ وقت از بین نمیره

یه غمی که فقط جای اون توی دله

یه غمی که حاضر نیستی با هیچ چیز دیگه ای عوضش کنی

یه غمی که اگه نباشه بد بختی

هرکسی این غمو تو دلش داشته باشه حسابش با بقیه فرق می کنه

اونم غم آقامونه      صاحبمون

غم تنهایی وغربتش

غم اشکهایی که به خاطر مظلومیت مادرش میریزه

برای غربت علی (ع) 

غریبیه حسین (ع) وعباس(ع)

اسیریه زینب (س)

اشکهایی که برای امتش     برای ما بی معرفتا می ریزه     برای آدم شدنمون

ولی ما....                      

نوشته شده توسط مهدوی | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه ششم مهر 1386 ساعت 23:36

الهی لا تودبنی بعقوبتک ولا تمکر بی فی حیلتک

من این لی الخیر یارب

نوشته شده توسط مهدوی | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه ششم مهر 1386 ساعت 16:1
اورا صدا می زد واو مشتاق و بی قرار سجاده سبز خود را به سوی او پهن می کرد

تمام وجودش اخلاص بود ونیت قربت     خالی از ریا

وجود سرا پا نیاز خودرا به احرام او درمی آورد

خشوع در دل داشت و در جوارح       با او آرام سخن می گفت و عالمانه

هر آنچه او آموخته بود می فهمید 

دیگر نمی توانست بایستد        آخر او شناسنامه رب خویش را خوانده بود

هوالله احد الله الصمد

کمر دربرابر آن عظمت خم شد     گویی کافی نبود     خود را حقیر تر از آن می دانست که فقط تعظیم کند

 پاهایش خم شد     سر بر خاک فرود آورد

اما این بار بیش از پیش به او نزدیک شده بود     ذلیل بود وعزیز

خوف واضطراب عجیبی همراه با امید تمام وجودش را فراگرفته بود

خوف از تقصیر داشت وامید به ثواب الهی

حیا می کرد

قصور وبی قدری خودرا می دیدو مقام حضرت ذوالجلال را 

نوشته شده توسط مهدوی | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه ششم مهر 1386 ساعت 14:25
می دانی کلید سعادت چیست ؟

آن شناختن نفس است .

اگر آن را شناختی پروردگار خودرا ....

من عرف نفسه فقد عرف ربه

 می دانی حقیقت نفس چیست ؟

قل الروح من امر ربی

آن جوهری است از عالم ملکوت که به این عالم جسمانی آمده است.

گوهری حقیقی که در صندوقچه بدن نهاده اند .

خوشا به حال آنانکه به حقیقت نفس پی برده اند

چرا که می دانند چگونه آن را از دست لاشخورهای رذائل در امان نگهدارند.


رسول اکرم (ص) :هرکس خودش رابشناسد به تحقیق پروردگارش را می شناسد .

قل الروح...           سوره اسراء     آیه ۸۵

نوشته شده توسط مهدوی | لینک ثابت | موضوع: